تبليغاتX
یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود

.............

امان از روزگار...

به نام خدای حکیم...

روزگاري كه نبودي انتظارت مزه ي شيرين همان آبنباتي را مي داد كه مادر مرا به داشتن آن وعده مي داد تا اندكي آرام باشم و در نبود او بي قراري نكنم ومن چه قدر شاد بودم .چه قدر مسرورو چه قدر اميدوار.

ولي حالا كه هستي، حالا كه كنارمي ،حالا كه دستهايت را محكم در دست دارم ؛ كودكي را مي مانم كه دستهاي مادرش را گرفته و قلب كوچكش از ترس گم شدن و جدايي هر لحظه تند تر و تند تر مي زند.

 آري راست گفته اند كه :

                    در فراق شوق وصال است و

                                        در وصال بيم فراق

                                            شهرزاد قصه گو (سارا)

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 0:4  توسط شهرزاد قصه گو  | 

هوس...

به نام مهربونترین

لعنت به چشم هاشان

                       شوربود

چشممان کردند

طوری که دیگر نه شکستن تخم مرغ و

                                   نه دود کرن اسفند

                                         هیچکدام افاقه نکرد؛

ولی من که چشم هایم شور نبود،

                            من که چشمتان نکردم.

منی که موقع رفتنت پشت سرت آب هم نریختم -دریغ از دو قطره اشک-نکند که دلت بلرزد و بخواهی برگردی.

                می دانی،تازه فهمیدم گلم

         که اشکال نه از شوری چشم های آنها بود ونه از چشمهای من

مشکل از هوسی بود که در چشم های تو خانه کرده بود.

                                                    ( سارا)

 

                                           

                              

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 22:16  توسط شهرزاد قصه گو  | 

کار خدا.......

به نام خدای خودم

خدایا بعضی موقع ها به یه جایی میرسم که دلم می خواد انقدر بهت غربزنم،از این دنیایی که ساختی بگم،از این مخلوقایی که هیچ بویی از مهربونی نبردن؛نمی خوام  مثل همه بگم وای چرا منو آفریدی ،نه؛من دوس دارم این دنیارو،فقط میخوام بگم خیلی سیاست داری خدا جونم یه موقع که آدم داره از این زندگی حالش بهم میخوره ،یهو یه کاری میکنی که نه تنها امیدوار میشه که تازه بیشترم این زندگیو دو دستی می چسبه

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 بهمن1388ساعت 23:26  توسط شهرزاد قصه گو  | 

نگرانی

به نام خدا

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

 

یک قطره آبم که در اندیشه دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

 

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

 

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم


                                                                                   "فاضل نظری" 
----------------------------
می خواستم فقط خودم اینجا حرف بزنم،نوشته ها،نوشته های خودم باشه.
این شعر حرف من ِ،میشد منم دوباره همین حرفارو به نثر بگم،اما خوب وقتی یه حرف به زیباترین شکل گفته شده،دیگه حماقت به نظر میرسه اگه بخوای دوباره همون حرفو ـ تازه نه به زیبایی اون ـ تکرار کنی.
+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 1:7  توسط شهرزاد قصه گو  | 

و ناگهان چقدر زود دیر می شود

از سر درگمی بدم میاد،از اینکه تکلیف خودمو ندونم،که ندونم به کجا می خوام برسم،بدم میاد از برزخ؛جهنمو به برزخ ترجیح میدم،انتخابش نمی کنم ترجیحش میدم.درس و دانشگاه فعلا تموم شد سه سالو به امید این روز گذروندم اما  امروز صبح که بیدار شدم دلشوره گرفتم ـ همون برزخ ـکه حالا باید چیکار کنم!مشکلم این نیست که کاری برا انجام ندارم ،نه اتفاقا یه عالمه فکر تو سرم که نمیدونم باید کدوماشونو اول انجام بدم.اما فعلا فقط فکر ِ.امشب باید بشینم با خودم صحبت کنم،بلخره یکیشو باید شروع کنم روزا داره میگذره

میگن عرض عمرمهمتر از طول عمر؛اما گاهی طول عمر به آدم این مهلتو نمیده که عمرش کیفیت یا عرض دلخواهشو داشته باشه.

یه سوال:به نظر شما یه کم عمر آدما زیادی کوتاه نیست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 15:58  توسط شهرزاد قصه گو  | 

...

نه،نمی تونم ازش دل بکنم تو نمی تونی جاشو بگیری،نه بلاگفا تو حریف دفتر یادداشتم نمیشی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 دی1388ساعت 16:52  توسط شهرزاد قصه گو  | 

امروز یه حس خوب داشتم ،خیلی خوب

به نام او

 امروز ظهرداشتم تربیت بدنی میخوندم،نمیدونم چم شد که گریم گرفت ؛مامانم هاج و واج نگام میکرد،بیچاره اونم گریش گرفت .هی میگفت: "چی شد؟کسی چیزی بهت گفت؟کسی زنگ زد؟اتفاقی افتاده؟مامانی چیزیش شده؟از بیمارستان زنگ زدن؟"-آخه مامان بزرگم 3/4روزه بیمارستان،براش دعا کنید-هی میگفتم نه،آخر داد زد گفت: "چته پس؟کسی اذیتت کرده بگو،دلت پیش کسی ؟عاشق شدی؟ بگو دیگه مادر من که 3هفتس هیچی نمیگم که خودت یه چیزی بگی؟!چی شده که این ریختی شدی؟4کیلو کی آخه تو 3هفته کم میکنه،مگه اینکه یه دردی داشته باشه،بگو مامان من دق کردم بس که فکرو خیال کردم".نمی دونستم چی بگم،آخه هیچ کدوم از اینایی که مامانم میگفت نبود،هیچکدوم،به خدا خودمم نمی دونم چمه؛فقط ته دلم برا یکی تنگ شده ،خیلی زیاد،اما نمی دونم کیه،یا چیه.خیلی وقتا پیش میومد که دلم میگرفت-می دونم که شمام گاهی بی دلیل اینجوری دلتنگ میشین،همه اینجوری هستن فک کنم-،چارشم یه ربع گریه بودو تا چند وقت آرامش؛اما واقعا نمی دونم چرا اینجوری شدم.ذهنمو زیرورو کردم که دلیلشو پیدا کنم اما هیچی نبودیعنی اوناییم که دیوونه شدن اولش همینجوری میشدن؟؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1388ساعت 17:14  توسط شهرزاد قصه گو  | 

سلام

به نام تو ای مهربون ترین

دو یا سه سال پیش بود که یه وبلاگی با همین اسم و مشخصات درست کردم و شروع کردم به نوشتن،تازه وارد دانشگاه شده بودم و مثلا شده بودم دانشجوی ادبیات یه چند وقتی نوشتم ؛اما چی؟!یا شعرایی از شاعرایی که دوسشون داشتم یا اینم که یه سری حرفاوافکار خودمو که یه ذره جمو جورشون کرده بودمو به خیال خودم یه کم ادبی شده بودن اما اصلا اونجوری نوشتن به دلم نمیشست؛انگار اون وبلاگ برا من نبود؛نمی دونم چرا اونموقع فکر می کردم چون ادبیات می خونم باید حتما یا شعر بگم یا داستان بنویسم،خلاصه دیدم نه از من آبی گرم نمیشه درسته ادبیاتو خیلی دوس داشتم و  از خوندن شعر لذت می بردمو دوس داشتم همه ی جیکو بوک ادبیاتو بدونم ـ امابا این اوضاعی که برا ادبیات دانشگاهی درست کردن واز هرچیزی نصفه نصفه ریختن توش ،بعید میدونم  بتونم حتی یه شاخشم تمامو کمال بفهمم؛چه برسه کل ادبیاتو.فعلا که همه امیدم به ارشد ،میگم شاید یه فرجی بشه و برا این کلاف یه سری پیدا بشه که منم از این سردرگمی دربیام-اما خوب باید قبول میکردم که بی استعدادم میدونین فک کنم منظور قیصر امین پور تواین جمله من و امثال من بودیم( با شعر نگفتن بيشتر به عالم شعر خدمت ميکني)پس در وبلاگو بستم.اما الان یهو حس کردم دوس دارم دوباره بنویسم،اما این دفعه می خوام هرچی که تو ذهنمو دلم هست بنویسم ،بدون هیچ تغییری؛مثل الان

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 1:27  توسط شهرزاد قصه گو  |