امان از روزگار...
به نام خدای حکیم...
روزگاري كه نبودي انتظارت مزه ي شيرين همان آبنباتي را مي داد كه مادر مرا به داشتن آن وعده مي داد تا اندكي آرام باشم و در نبود او بي قراري نكنم ومن چه قدر شاد بودم .چه قدر مسرورو چه قدر اميدوار.
ولي حالا كه هستي، حالا كه كنارمي ،حالا كه دستهايت را محكم در دست دارم ؛ كودكي را مي مانم كه دستهاي مادرش را گرفته و قلب كوچكش از ترس گم شدن و جدايي هر لحظه تند تر و تند تر مي زند.
آري راست گفته اند كه :
در فراق شوق وصال است و
در وصال بيم فراق
شهرزاد قصه گو (سارا)
